درون سینه آسایش ندارم نیستان را به آتش می کشانم
ببین آشفته گشته وضع و حالم دگر بشکسته بالم بس ننالم!!!
(حاشیه : داراي چشماي آبي و موهاي بور؛ گونه هاي سرخ و برنزه؛ كم حرف اما جسور؛ قد كوتاه اما توپل؛ هر وقت با هم بوديم محض يادآوري مي گفت: آخه تو يه سال از من بزرگتري! هيچ وقت پاش به مدرسه باز نشد حتي دريغ از يك روز و يك ساعت! هيچگاه نيمكت نشيني را تجربه نكرد يعني هيچ تجربه اي از نيمكت داغ دبستان نداشت و اينكه او هيچ گاه يار دبستاني من نشد اما نسبت فاميلي كه داشتيم من و عبدالله را هر از گاهي در آن دوران كودكي كنار هم مي گذاشت هم بازي مي شديم؛ من خاطره زيادي ازش ندارم و تنها خاطره ام محدود مي شود به اون درگيري كه بعد از گردوبازي با حسن پيدا كرديم؛ حسن همه گردوهاي ما رو تو بازي از چنگمون درآورد و ما ناچاراً از در جر زني وارد شديم چون قمار را باخته بوديم. اما اين پسره كسي نبود كه به اين سادگي ها كوتاه بياد! و ما هم كسي نبوديم كه به اين سادگي ها دست بردار باشيم.به محض اينكه فهميد نمي تونه دعواي تن به تن براه بندازه كشيد رفت بالاي رودخونه و از اونجا ما رو به باد سنگ گرفت؛ اما من و پسر عموهام ناصر و علي و قادر ، سه عضو ليان شامپو كه تنمون مي خاريد براي دعوا كردن، به هر حيله اي بود حسن رو گرفتيم و كشونديم آورديم پاي رودخونه و مثل هميشه شروع كرديم به كتك كاري از نوع ضعيف كشي و بر اساس همان قاعده معروف چند نفر به يه نفر! اين طفلي عبدالله هم به هواي ما از يه گوشه اي داشت حسن رو مي زد كه يه هو اوفتاد تو چنگ حسن. چشتون روز بد نبينه،ديگه كار تموم شد. مي دونيد هر كي تو دعوا تو چنگ حسن مي اوفتاد بيچاره مي شد واقعاً! اين بشر يه عادت سگي داشت ؛توي دعوا نه لگد مي زدو ونه چك و غيره ! فقط هر قسمتي از بدن و اندام طرف مقابل اش را تا اونجا كه مي تونست مي گرفت توي دهنش وديگه ول نمي كرد. حالا اين بلا رو سر عبدالله داشت مي آورد و ما هر كاري كرديم تا عبدالله را آزاد كنيم نشد كه نشد؛ بيچاره عبدالله هم جيغ مي زد و از شدت درد به خود مي پيچيد و دست و پا مي زد ؛ آخر سر، بازوشو گرفتم و با چاقو ديگه شروع كردم به بريدن. حسن فهميد اين تو بميري از اون تو بميري ها نيست ول كرد. بعد نجات عبدالله آخ زديمش ها: هم زياد زديم و هم شيرين . ديگه جنازه اش رو برداشت برد به خونه شون. به هر حال عالم كودكي بود و قلدر بازي هاي ما!)
متن:
يه دفعه آنا داد زد: بير دينمه!!! ( يه لحظه ساكت ) !! دوید رفت دريچه پنجره رو باز كرد تا ببينه : نه سَسْدي ( چه صداييه ) و بدونه : چه خبره! شايد بطور دقيق متوجه نشد چي شده و لذا رو به پدر گفت: مال حيوانو گتيرديلر يا يوخ( منظورش اين بود كه گوسفندهارو آوردند يا نه؟)؟ آتا گفت نه بزار نمازمونو بخونيم تا ببينم پس اين زبان بسته ها چي شدندديگه! او تازه از سر كار برگشته بود و خيس و خسته و...!
بالاخره چيزي نگذشت تاسر و صداي اهالي بلند شود و به پاي اين همهمه و هياهو صداي زوزه سگ ها هم از گوشه و كنار به گوش مي رسيد! مرغ و خروس ها هم كه زير ايوان روي كنده درخت ها كز كرده بودند پر و بالشونو باز و بسته كرده و جاهاشونو مرتب تغيير مي دادند. فضا رعب آور شده و هوا به قول معروف لِمِشْ برگشته بود! هنوز نماز آتا تموم نشد كه آنا باز مضطرب و اندوهناك با خودش مي گفت: مثل اينكه مي گن عبدالله نيومده و سر و صداها هم واسه همينه!اوناش چند نفري فانوس بدست از زير تك گردو( اشاره است به نام محلي)دارند مي رن بالا!! انگارحسينه ( پدر عبدالله )!! جار مي زنه كه تا بالاي كوه هم رسيده ام اما خبري از بچه ها نيست!و...!!
بله حسين بود كه داد مي زد خطاب به برادرش كه : هاي محرم هووي ؟؟ محرم هوووي!! به سخاوت هم بگو ! فانوس مانوس هم برداريد بياريد!
نمي دونم پدرم نمازش را درست خوند يا نه اما غرواند كنان مي خواست مثل هميشه بگه : اون فانونس بد مذهب رو روشن كن بريم ببينيم باز چه خاكي به سرمون مي تونيم بريزيم( فانوس ما كه هيچ وقت سالم نبود و درست حسابي نمي سوخت و دايم موقعي كه روشن بود پرت پرت مي كردو گاهاً اعصاب پدرم و به هم مي ر يخت و پدرم هم تهديد مي كرد: شيطون مي گه اين صاحب مرده رو بكوبش زمين... ها)و: درين ده يات سون چاي ايسمايولو!!! (فحشي بود كه نثار نياي اعظم عبدالله شد از سوي پدر)
خدايا ! خسته و كوفته كدوم گوري رو بگرديم!
عمو حمدالله در زد و گفت: مش خيرالله باز اين عبدالله در به در نيومده ! خونه اي ؟ مي گم ما هم بريم دنبالش يا نه!!!
پدرم گفت: نريم چيكار كنيم! بايد بريم ديگه!
هوا به خاطر باروني و مه آلود بودنش زودتر از هر روز ديگه تاريك شده بود؛ به قول تركها: گوز گوزو گورموردور!!( اشاره است به شدت تاريكي؛ يعني چشم چشم رو نمي بينه!) و سرماي توام با باد شديد نيز تا بيخ استخوان نفوذ مي كرد. درخت ها تا شكم خم مي شدند و دوباره بر مي گشتند؛ خيلي از شاخ و برگهاي آسيب پذير كنده شده فرو مي افتادند. امابه هر حال از نور فانوس ها و چراغ قوه ها مي شد تشخيص داد كه چند نفر و چه تعدادي از اهالي براي پيدا كردن عبدالله و داداش اش حمدالله، گله ها و احشام از روبروي روستا به سمت چراگاه انزابه راه افتاده اند!
زمان از نصف شب هم گذشت و خبري نشد كه نشد! نمي دونم كي بود اما شايد ديگه چيزي به صبح نمونده بود كه آتا برگشت ! از وجنات و اخم و تخمهاش معلوم بود كه خبري پيدا نكرده اند! و آنا هم جرات نداشت چيزي ازش بپرسه!
گفت: تو هم ديگه اين قدر حرس و جوش نخورمرد! مگه بار اوله اين جوري مي شه ! حالا فردا پيداشون مي شه ! ممكنه به خاطر هوا، غاري جايي پناه برده اند!
پدرم گفت: نه اين جوري هم نيست! حتي از سگشان هم خبري نيست! نه از خودشون و نه از گله ها!هرچي داد زديم چراگاه را زير و رو كرديم خبري نشد كه نشد! نمي دونم اصلاً خودشونو همراه گله هاشون دزديند!آخه چي شد! يه همچو بلايي سابقه نداشت! نه حتماً يه بلايي سر اينها اومده ! حتي محرم( عموي عبدالله) سراغ چوپان هاي جبان ( روستاي همسايه كه نزديك چراگاه انزابه قرار دارد) هم رفته، اونها هم خبر ندارند!
همه اهالي نگران از اين پيشامد كم سابقه بودند. معمولاً اتفاق مي افتاد كه كسي به هر دليلي شب دير مي اومد يا نمي اومد؛ دنبالش مي رفتند سراغ اش را از اين ور و اون ور مي گرفتند بالاخره خبردار مي شدند كه بالفرض فلاني چرا ديشب نيامده بود! اما مساله عبدالله و داداش اش حمدالله بيش از اندازه بغرنج مي نمود. مگه مي شه اين همه آدم كل منطقه را بگردند اما هيچ خبري از اين همه آدم و گله و سگ گله به دست نيارند!!
برخي به خاطر شرايط جوي اين موضوع را مطرح كردند كه نكنه سرقتي اتفاق افتاده!بالاخره دوتا الف بچه را سر به نيست كردن كاري نداره! حتماً اين طفلك ها را كشته اند و گله هاشون برده اند!!!باز اين فرضيه هم قابل مناقشه بود چرا كه محلي كه اونا همه روزه مي رفتند امكان تردد خودرو و بارگيري اين همه گله وجود نداشت! چند دستگاه خاور يا نيسان مي خواسته تا كل اين زبان بسته زا ببرند!
تحليل ها و گمانه زني ها ادامه داشت؛ بالاخره عده اي نگران سرنوشت عبدالله و حمدالله بودند! عده اي ناراحت بودند چون كل دار و ندارشان كه چند راس گوسفند و بز بود از دست رفته مي ديدند! دقايق، دقايق غريبي بود. عقل كسي به يك راه روشني قد نمي داد. همه منتظر بودند تا شايد با گذشت زمان فرجي حاصل شود. جستجوها كماكان ادامه داشت اما چه فايده! به بعضي جاها شايد ده بار سرك كشيده بودند ولي فايده اي نداشت. مه آلود بودن هوا، موقعيت ناجور چراگاه كه مملو از صخره و پوشيده از درختچه هاي خاردار است مايوس كننده بود.
بلاتكليفي يواش يواش داشت به ۴۸ ساعت مي رسيد اما انگار اهالي يكي دو سال است كه درگير اين مخمصه شده اند. زمان به كندي عبور مي كرد. هوا لحظه به لحظه بدتر و شدت بارندگي بيشتر مي شد. از هر دو رودخونه سيل سرازير گشته و امكان عبور و مرور نيز به كلي بسته شده بود. اهالي روستاي جبان و كجان نيز خبر را كه شنيده بودند براي كمك رساني آمده بودند. مخصوصاً خورد و خوراك را آنها مي رساند.
از روستاي چناب كه ۲۰ كيلومتر با ما فاصله داره خبر مي رسيد كه چوپانهاشون يك سري گله گوسفند در جنگل هاي فرهاد ديده اند. علايم و شواهد نشان مي داد كه شايد متعلق به اهالي ما باشد. عده اي به هر طريقي بود از رودخانه عبور كردند تا ببيند ماجرا از چه قراره!!
چزخ زمان ديگر شروع كرد به ارائه فرازهايي از واقعه: از چراگاه خبر رسيد كه حمدالله توسط عمويش سخاوت، پيدا شده است اما بي هوش و زخمي! نوع زخم هاش هم ناشي از سقوط و كتك كاري و اين جور چيزها نيست! زانوهاش سوراخ شده و خون زيادي هم ازش رفته ، پوست و موي يه قسمتي از سرش نيز كنده شده و باز مثل زانوهاش از پشت كله اش چند تا سوراخ ايجاد و خون ريزي عجيبي پيدا كرده است! . خود سخاوت كول اش كرد و تا روستا آورد .آره دقياً يادمه با ماشين نيسان بردنش بيمارستان !
از خون ريزي حمدالله و مسيري كه طي كرده اومده و بعد بي هوش مي شه و مي افته؛ معلوم مي شد كه ماجرا و ماوقع توي چراگاه انزابه نيست و هرچي هست اون دست رودخونه و توي چراگاه و جنگل هاي كوه فرهاد هستش! بنابراين اكثر افراد، هر يك به طريقي،خودشون رو به جنگل هاي كوه فرهاد رسانده و شروع به جستجو نمودند.
توي اين مدت از سرنوشت سگ گله هم خبري نبود؛ اما جستجوها و همهمه ها و سر و صداها اهالي در لابه لاي درخت ها و صخره هاي صعب العبور جنگل باعث گرديدتا سگ گله عكس العمل نشان داده زوزه بكشد و همين باعث شد كه عبدالله نيز پيدا شود اما جسم بي جان او!!! آن هنگام كه عبدالله براي نجات حمدالله از دست سيم كنده و پاره گشته برق فشار قوي مي آيد تا با چوب دستي اش كه خيس هم بوده نجات دهد سيم از حمدالله رها شده مثل هيولاي هفت سر به دست و پاي عبدالله مي پيچد و ...!
و سگ گله نيز بعد از چند روز آنهم گرسنه و تشنه بالاي سر حمدالله منتظر مي ماند تا از جسم بي جان او مراقبت كند؛ و مراقبت هم مي كند!
خبر پيدا شدن عبدالله و خبر سرنوشت شوم او همه جا پيچيد!!! جسم بي جان او را سر شب با تابوت آوردند به روستا! فردا هوا ديگر كاملاً آفتابي شده بود و همه چيز براي غسل و كفن دفن عبدالله آماده! من به چشم خويشتن ديدم كه چندين ناحيه از پيكر عبدالله از شدت فشار برق فشار قوي سوراخ سوراخ شده بود. جسم او همچون چوبِ خشك؛ خشك شده بود و اين آخرين ديدار من بود با كسي كه يك سال از من كوچكتر بود و آخرين ديدارپدر و مادرش و همه حاضرين در مراسم غسل و كفن ودفن.
عبدالله رفت امادر خون و بر خون و با خون؛ او علي ر غم اينكه بي سواد بود؛ علي رغم اينكه بيشترين زمان ممكن از عمر اش را در كوه ها و بيشه ها و چراگاه ها گذراند؛ علي رغم اينكه خاطره هايش با گوسفندان اش بود و بره هايش و ...!اما او مثل فرشته پاك و پاك و پاك رفت: جسم اش زير خاك؛ و روح اش به ملكوت اعلي!
بعد از اين حادثه؛ ديگه صداي حسين گرفت و هيچگاه نتوانست بصورت معمولي با كسي حرف بزنه!! و چند سال بعد به صورتي تراژيك نيز فوت شد و چند سر عائله را در اين وانفساي زندگي بي سرپرست رها كردو...!!!
نمي دانم! نمي دانم! وقتي اين حديث نفس را كه مكتوب مي كنم براساس باورهاي مان آيا روح او شادمان مي شود يا نه؟ آيا مي بيند و مي فهمد كه من دارم به او فكر مي كنم و خون مي گريم:
. بشر الصابرين الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ.
( این بود بازخواني قصه پر غصه؛ جان سوز جان كاه جان جوانمرگي كه در سيزده سالگي با برق گرفتگي با زندگي وداع نمود.)

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت
10:1 AM  توسط امير سروش هومن
|