تبليغاتX
فانوسي در تاريکي a lantern in the dark
 
ستيز من تنها با تاريکي نيست و براي نبرد با تاريکي شمشير نمي کشم ، چراغ مي افروزم . (کوروش کبير )
 

  (من  ترجمه حداقلي از اين شعر بسيار پر شور که نشان می دهد شاعر آن نیز کاملاْ متاثر از مکتب شهریار هستش؛ موقتاً ارائه مي كنم تا شايد  علي رضا به دادم برسد براي ارائه ي يه ترجمه دقيق تر و رساتر)

                         یازان( نویسنده ):صمد فرضی کرویق

 

کاش اولا بو ایمکان ای گول قالا گؤزلریم گؤزونده

( ای کاش امکان این وجود داشت که چشمام تو چشمات می افتادو می موند ای گل)

 به له نه منیمده بیرجه بالا گؤزلریم گؤزونده

( به هر حال منظورم  اینه که حداقل یک بار هم که شده بود این چشمای کوچکم تو چشمات می ماند)

 

                                                                دؤشه نم من عاشیقانه سنه ائتمه گه تماشا

                                                              (جهت تماشای تو عاشقانه می افتادم به زمین )

                                                                 به یه ده حیات نقشین سالا گؤزلریم گؤزونده

                                         ( در چنین لحظاتی چشمانت زندگی را در چشمانم ایجاد می کرد)

 

    دورام آغلاغان گؤزومله گؤزونون رفینده منده

    (ای کاش با این چشمان گریانم در بلندای چشمانت می ایستادم) 

 باخام حسرت حسرت ائی گول دولا گؤزلریم گؤزونده

( با حسرت تماشایت می کردم وچشمانم پر اشک می شد ای گل)

 

                                                        کاش اولا او تار زولفون چکیله بو کؤنلوم اوسته

                                               ( ای کاش یک تار زلف ات بر پیکره عشق ام کشیده می شد)

                                                      بیزه گلسن هر زامان سن ، چالا گؤزلریم گؤزونده

                                  ( تا آن هنگام که خانه ما می آمدی چشمانم در چشمان تو می نواخت)

 

اوبولوت توتاندا گؤیلر ، نئجه آغلییار تؤکر یاش

( دیدی وقتی ابرها می گیرند و سپس چگونه می بارند!) 

اوره گیم بولوتلانیر ،کاش اولا گؤزلریم گؤزونده

( قلبم مثل اون ابرها گرفته؛اي كاش چشمانم در چشمانت بگريد)

 

                                                                   گؤزونون نامازی واردیر گؤزوم ائتسه گر زیارت

                                   ( چشمانت ارزش نماز خواندن داره پس اگر چشمانم قصد زيارت نمود)

                                                                   ناماز آلتی سال کی شاید قیلا گؤزلریم گؤزونده

                                                        (  جانماز بينداز تا چشمانم در چشمانت نماز بخواند )

 

هارادیر یئنه عزیزیم گئجه نین بو غملی چاغی

(  كجا مي روي اي عزيزتر از جان در اين هنگامه شب) 

گئدیرسن دوشوب سن ایله یولا گؤزلریم گؤزونده.

( تو مي روي و اما اين چشمان من همراه چشمان تو باز راه افتاده و مي ره)

به نقل از

http://varzqan.blogfa.com/

  نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 11:14 PM  توسط امير سروش هومن  | 

      

درون سینه آسایش ندارم                     نیستان را به آتش می کشانم

ببین آشفته گشته وضع و حالم               دگر بشکسته بالم بس ننالم!!!

(حاشیه : داراي چشماي آبي و موهاي بور؛ گونه هاي سرخ و برنزه؛ كم حرف اما جسور؛ قد كوتاه اما توپل؛ هر وقت با هم بوديم محض يادآوري مي گفت: آخه تو يه سال از من بزرگتري! هيچ وقت پاش به مدرسه باز نشد حتي دريغ از يك روز و يك ساعت! هيچگاه نيمكت نشيني را تجربه نكرد يعني هيچ تجربه اي از نيمكت داغ دبستان نداشت و اينكه او هيچ گاه يار دبستاني من نشد اما نسبت فاميلي كه داشتيم من و عبدالله را هر از گاهي در آن دوران كودكي كنار هم مي گذاشت هم بازي مي شديم؛ من خاطره زيادي ازش ندارم و تنها خاطره ام محدود مي شود به اون درگيري كه بعد از گردوبازي با حسن پيدا كرديم؛ حسن همه گردوهاي ما رو تو بازي از چنگمون درآورد و ما ناچاراً از در جر زني وارد شديم چون قمار را باخته بوديم. اما اين پسره كسي نبود كه به اين سادگي ها كوتاه بياد! و ما هم كسي نبوديم كه به اين سادگي ها دست بردار باشيم.به محض اينكه فهميد نمي تونه دعواي تن به تن براه بندازه كشيد رفت  بالاي رودخونه و از اونجا ما رو به باد سنگ گرفت؛ اما من و پسر عموهام ناصر و علي و قادر ، سه عضو ليان شامپو كه تنمون مي خاريد براي دعوا كردن، به هر حيله اي بود حسن رو گرفتيم  و كشونديم آورديم پاي رودخونه و مثل هميشه شروع كرديم به كتك كاري از نوع ضعيف كشي و بر اساس همان قاعده معروف چند نفر به يه نفر! اين طفلي عبدالله هم به هواي ما از يه گوشه اي داشت حسن رو مي زد كه يه هو  اوفتاد تو چنگ حسن. چشتون روز بد نبينه،ديگه كار تموم شد. مي دونيد هر كي تو دعوا تو چنگ حسن مي اوفتاد بيچاره مي شد واقعاً!  اين بشر يه عادت سگي داشت ؛توي دعوا نه لگد مي زدو ونه چك و غيره ! فقط هر قسمتي از بدن  و اندام طرف مقابل اش را تا اونجا كه مي تونست  مي گرفت توي دهنش وديگه ول نمي كرد. حالا اين بلا رو سر عبدالله داشت مي آورد و ما هر كاري كرديم تا عبدالله را آزاد كنيم نشد كه نشد؛ بيچاره عبدالله هم جيغ مي زد و از شدت درد به خود مي پيچيد و دست و پا مي زد ؛ آخر سر، بازوشو گرفتم   و با چاقو  ديگه شروع كردم به بريدن. حسن  فهميد اين تو بميري از اون تو بميري ها نيست ول كرد. بعد نجات عبدالله آخ زديمش ها: هم زياد زديم و هم شيرين . ديگه جنازه اش رو برداشت برد به خونه شون. به هر حال عالم كودكي بود و قلدر بازي هاي ما!)

                                                                   متن:

 يه دفعه آنا داد زد: بير دينمه!!!  ( يه لحظه ساكت )  !! دوید رفت دريچه پنجره رو باز كرد تا ببينه : نه سَسْدي ( چه صداييه ) و بدونه : چه خبره! شايد بطور دقيق متوجه نشد چي شده و لذا رو به پدر گفت: مال حيوانو گتيرديلر يا يوخ( منظورش اين بود كه گوسفندهارو آوردند يا نه؟)؟ آتا گفت نه بزار نمازمونو بخونيم تا ببينم پس اين زبان بسته ها چي شدندديگه! او تازه از سر كار برگشته بود و خيس و خسته و...!

بالاخره چيزي نگذشت تاسر و صداي اهالي بلند شود و به پاي اين همهمه و هياهو صداي زوزه سگ ها هم از گوشه و كنار به گوش  مي رسيد! مرغ و خروس ها هم كه زير ايوان روي كنده درخت ها كز كرده بودند پر و بالشونو باز و بسته كرده  و جاهاشونو مرتب تغيير مي دادند. فضا رعب آور شده  و هوا به قول معروف لِمِشْ برگشته بود! هنوز نماز آتا تموم نشد كه آنا باز مضطرب و اندوهناك با خودش مي گفت: مثل اينكه مي گن عبدالله نيومده و سر و صداها هم واسه همينه!اوناش چند نفري فانوس بدست از زير تك گردو( اشاره است به نام محلي)دارند مي رن بالا!!  انگارحسينه ( پدر عبدالله )!!  جار مي زنه كه تا بالاي كوه هم رسيده ام اما  خبري از بچه ها نيست!و...!!

 

بله حسين بود كه داد مي زد خطاب به برادرش كه : هاي محرم هووي ؟؟ محرم هوووي!! به سخاوت هم بگو ! فانوس مانوس هم برداريد بياريد!

نمي دونم پدرم نمازش را درست  خوند يا نه اما غرواند كنان مي خواست مثل هميشه بگه :  اون فانونس بد مذهب رو روشن كن بريم ببينيم باز چه خاكي به سرمون مي تونيم بريزيم( فانوس ما كه هيچ وقت سالم نبود و درست حسابي نمي سوخت و دايم موقعي كه روشن بود پرت پرت مي كردو گاهاً اعصاب پدرم و به هم مي ر يخت و پدرم هم تهديد مي كرد: شيطون مي گه اين صاحب مرده رو بكوبش زمين... ها)و: درين ده يات سون چاي ايسمايولو!!!   (فحشي بود كه نثار نياي اعظم عبدالله شد از سوي پدر) 

خدايا ! خسته و كوفته كدوم گوري رو بگرديم!

عمو حمدالله در زد و گفت: مش خيرالله باز اين عبدالله در به در نيومده ! خونه اي ؟ مي گم ما هم بريم دنبالش يا نه!!!

پدرم گفت: نريم چيكار كنيم! بايد بريم ديگه!

هوا به خاطر باروني و مه آلود بودنش زودتر از هر روز ديگه تاريك شده بود؛ به قول تركها: گوز گوزو گورموردور!!( اشاره است به شدت تاريكي؛ يعني چشم چشم رو نمي بينه!)  و سرماي توام با باد شديد نيز تا بيخ استخوان نفوذ مي كرد. درخت ها تا شكم خم مي شدند و دوباره بر مي گشتند؛ خيلي از شاخ و برگهاي آسيب پذير كنده شده فرو مي افتادند. امابه هر حال از نور فانوس ها و چراغ قوه ها مي شد تشخيص داد كه چند نفر و چه تعدادي از اهالي براي پيدا كردن عبدالله و داداش اش حمدالله، گله ها و احشام از روبروي روستا به سمت چراگاه انزابه راه افتاده اند!  

زمان از نصف شب هم گذشت و خبري نشد كه نشد! نمي دونم كي بود اما شايد ديگه چيزي به صبح نمونده بود كه آتا برگشت ! از وجنات و اخم و تخمهاش معلوم بود كه خبري پيدا نكرده اند! و آنا هم جرات نداشت چيزي ازش بپرسه!

گفت: تو هم ديگه اين قدر حرس و جوش نخورمرد! مگه بار اوله اين جوري مي شه ! حالا فردا پيداشون مي شه ! ممكنه به خاطر هوا، غاري جايي پناه برده اند!  

پدرم گفت: نه اين جوري هم نيست! حتي از سگشان هم خبري نيست! نه از خودشون و نه از گله ها!هرچي داد زديم چراگاه را زير و رو كرديم خبري نشد كه نشد! نمي دونم اصلاً خودشونو همراه گله هاشون دزديند!آخه چي شد! يه همچو بلايي سابقه نداشت! نه حتماً يه بلايي سر اينها اومده ! حتي محرم( عموي عبدالله) سراغ چوپان هاي جبان ( روستاي همسايه كه نزديك چراگاه انزابه قرار دارد) هم رفته، اونها هم خبر ندارند!  

همه اهالي نگران از اين پيشامد كم سابقه بودند. معمولاً اتفاق مي افتاد كه كسي به هر دليلي شب دير مي اومد يا نمي اومد؛ دنبالش مي رفتند سراغ اش را از اين ور و اون ور مي گرفتند بالاخره خبردار مي شدند كه بالفرض فلاني چرا ديشب نيامده بود! اما مساله عبدالله و داداش اش حمدالله بيش از اندازه بغرنج مي نمود. مگه مي شه اين همه آدم كل منطقه را بگردند اما هيچ خبري از اين همه آدم و گله و سگ گله به دست نيارند!!

برخي به خاطر شرايط جوي اين موضوع را مطرح كردند كه نكنه سرقتي اتفاق افتاده!بالاخره دوتا الف بچه را سر به نيست كردن كاري نداره! حتماً اين طفلك ها را كشته اند و  گله هاشون برده اند!!!باز اين فرضيه هم قابل مناقشه بود چرا كه محلي كه اونا همه روزه مي رفتند امكان تردد خودرو و بارگيري اين همه گله وجود نداشت! چند دستگاه خاور يا نيسان مي خواسته تا كل اين زبان بسته زا ببرند!

تحليل ها و گمانه زني ها ادامه داشت؛ بالاخره عده اي نگران سرنوشت عبدالله و حمدالله بودند! عده اي ناراحت بودند چون كل دار و ندارشان كه چند راس گوسفند و بز بود از دست رفته مي ديدند! دقايق، دقايق غريبي بود. عقل كسي به يك راه روشني قد نمي داد. همه منتظر بودند تا شايد با گذشت زمان فرجي حاصل شود. جستجوها كماكان ادامه داشت اما چه فايده! به بعضي جاها شايد ده بار سرك كشيده بودند ولي فايده اي نداشت. مه آلود بودن هوا، موقعيت ناجور چراگاه كه مملو از صخره و پوشيده از درختچه هاي خاردار است مايوس كننده بود.

بلاتكليفي يواش يواش داشت به ۴۸ ساعت مي رسيد اما انگار اهالي يكي دو سال است كه درگير اين مخمصه شده اند. زمان به كندي عبور مي كرد. هوا لحظه به لحظه بدتر و شدت بارندگي بيشتر مي شد. از هر دو رودخونه سيل سرازير گشته و امكان عبور و مرور نيز به كلي بسته شده بود. اهالي روستاي جبان و كجان نيز خبر را كه شنيده بودند براي كمك رساني آمده بودند. مخصوصاً خورد و خوراك را آنها مي رساند.

از روستاي چناب كه ۲۰ كيلومتر با ما فاصله داره خبر مي رسيد كه چوپانهاشون  يك سري گله گوسفند در جنگل هاي فرهاد ديده اند. علايم و شواهد نشان مي داد كه شايد متعلق به اهالي ما باشد. عده اي به هر طريقي بود از رودخانه عبور كردند تا ببيند ماجرا از چه قراره!!

چزخ زمان ديگر شروع كرد به ارائه فرازهايي از واقعه: از چراگاه خبر رسيد كه حمدالله توسط عمويش سخاوت، پيدا شده است اما بي هوش و زخمي! نوع زخم هاش هم ناشي از سقوط و كتك كاري و اين جور چيزها نيست! زانوهاش سوراخ شده و خون زيادي هم ازش رفته ، پوست و موي يه قسمتي از سرش نيز كنده شده و باز مثل زانوهاش از پشت كله اش چند تا سوراخ ايجاد و خون ريزي عجيبي پيدا كرده است! .  خود سخاوت كول اش كرد و تا روستا آورد .آره دقياً يادمه با ماشين نيسان بردنش بيمارستان !

از خون ريزي حمدالله و مسيري كه طي كرده اومده و بعد بي هوش مي شه و مي افته؛ معلوم مي شد كه ماجرا و ماوقع توي چراگاه انزابه نيست و هرچي هست اون دست رودخونه و توي چراگاه و جنگل هاي كوه فرهاد هستش! بنابراين اكثر افراد، هر يك به طريقي،خودشون رو به جنگل هاي كوه فرهاد رسانده و شروع به جستجو نمودند.

توي اين مدت از سرنوشت سگ گله هم خبري نبود؛ اما جستجوها و همهمه ها و سر و صداها اهالي در لابه لاي درخت ها و صخره هاي صعب العبور جنگل باعث گرديدتا سگ گله عكس العمل نشان داده  زوزه بكشد و همين باعث شد كه عبدالله نيز پيدا شود اما جسم بي جان او!!! آن هنگام كه عبدالله براي نجات حمدالله از دست سيم كنده  و پاره گشته برق فشار قوي مي آيد تا با چوب دستي اش كه خيس هم بوده نجات دهد سيم از حمدالله رها شده مثل هيولاي هفت سر به دست و پاي عبدالله مي پيچد و ...!

 و سگ گله نيز بعد از چند روز آنهم گرسنه و تشنه بالاي سر حمدالله منتظر مي ماند تا از جسم بي جان او مراقبت  كند؛ و مراقبت هم مي كند!

خبر پيدا شدن عبدالله  و خبر سرنوشت شوم او همه جا پيچيد!!! جسم بي جان او را سر شب با تابوت آوردند به روستا! فردا هوا ديگر كاملاً آفتابي شده بود و همه چيز براي غسل و كفن دفن عبدالله آماده! من به چشم خويشتن ديدم كه چندين ناحيه از پيكر عبدالله از شدت فشار برق فشار قوي سوراخ سوراخ شده بود. جسم او همچون چوبِ خشك؛ خشك شده بود و اين آخرين ديدار من بود با كسي كه يك سال از من كوچكتر بود و آخرين ديدارپدر و مادرش و همه حاضرين در مراسم غسل و كفن ودفن.

عبدالله رفت امادر خون و بر خون و با خون؛ او علي ر غم اينكه بي سواد بود؛ علي رغم اينكه بيشترين زمان ممكن از عمر اش را در كوه ها و بيشه ها و چراگاه ها گذراند؛ علي رغم اينكه خاطره هايش با گوسفندان اش بود و بره هايش و ...!اما او مثل فرشته پاك و پاك و پاك رفت: جسم اش زير خاك؛ و روح اش به ملكوت اعلي!

بعد از اين حادثه؛ ديگه صداي حسين گرفت و هيچگاه نتوانست بصورت معمولي با كسي حرف بزنه!! و چند سال بعد به صورتي تراژيك  نيز فوت شد و چند سر عائله را در اين وانفساي زندگي بي سرپرست رها كردو...!!!

نمي دانم! نمي دانم! وقتي اين حديث نفس را كه مكتوب مي كنم براساس باورهاي مان آيا روح او شادمان مي شود يا نه؟ آيا مي بيند و مي فهمد كه من دارم به او فكر مي كنم و خون مي گريم:

. بشر الصابرين الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ.

 

( این بود بازخواني قصه پر غصه؛ جان سوز جان كاه جان جوانمرگي  كه در سيزده سالگي با برق گرفتگي  با زندگي وداع نمود.)

 

  نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:1 AM  توسط امير سروش هومن  | 

پيش در آمدي بر آخرين بخش از بحث نماد تجلي هويت:

در اين بخش  سعي خواهم كرد هم زبان بحث زبان ملموسي باشد و هم اينكه به آخرين نماد تجلي هويت در بين ما ترك ها خواهم پرداخت و همينطور لازم مي دانم اشاره كنم كه من اطلاعات دقيقي از نماد تجلي هويت ساير اقوام از جمله كردهاي عزيز؛ سيستاني ها و بلوچ هاي مهربان و ... ندارم تا به قدر وسع گريزي به نمادهاي ديگر اقوام داشته باشم و لذا اكتفا مي كنم به نماد تجلي هويت ترك ها.

( به نقل از وبلاگhttp://varzqan.blogfa.com/ )

بعد از نقش آفريني ترك ها به رهبري امثال ستارخان و باقرخان و ... در انقلاب مشروطيت و شكست اهداف مدني و سياسي انقلاب مشروطيت در دوران رضا شاه از يك سو؛ و وقوع جنگ جهاني دوم و حذف رضا شاه از شطرنج سياسي ايران و اشغال و اعمال نفوذ حكومت شوراها ( شوروي سابق ) در مناطق شمالي كشور از سوي ديگر فرصتي پيش آمد تا مقوله هويت طلبي اقوام ايراني آسيب ديده از سياست ناسيوناليستي و پان ايرانيستي رضاه شاه راه استقلال سياسي در پيش بگيرند. در  شمال غربي ايران حزب يا همان فرقه دموكرات آذربايجان به رهبري سيد جعفر پيشه وري حكومت خودمختار آذربايجان را تشكيل و ازتهران اعلام استقلال نمود. فرجام اين حركت به عنوان نخستين حركت هويت طلبانه به هر دليلي شكست بود. گفتني است در اين حركت بر خلاف مشي ستارخان؛ خانواده وي از جمله دخترش از حركت فرقه دموكرات آذربايجان حمايت مي نمودند.

با شكست نخستين جريان هويت طلبي ؛رويكرد هويت طلبي آذربايجان از رويكرد سياسي امنيتي و حتي نظامي به رويكرد فرهنگي و ادبي تغيير جهت داد كه ما اين تغيير جهت را در كارها و آثار استاد شهريار بويژه در آثار ادبي - سياسي صمد بهرنگي مي بينيم.

 بعد از انقلاب بهمن ۵۷ وقوع جنگ بین ایران و عراق تقريباً بحث هويت طلبي را به حاشيه راند اما بعد از پایان جنگ  موضوع هويت طلبي دوباره طرح گرديد. نمونه بارز طرح  هويت طلبي را ما در بحث اسطوره هاي تاريخي از قبيل بابك خرمدين و حضور پر شور مردم درقلعه بابك بويژه در نيمه اول تيرماه ؛ همزمان با ساگرد تولد او شاهد بوده و هستيم كه براي چند سالي به صورت جدي در بين ساكنان آذربايجان و تقريباً به صورت خودجوش مطرح گرديد به گونه اي كه موجب برخي  واكنش هاي امنيتي نيز شده است.

امروز نماد تجلي هويت تركها تيم فوتبال تراكتورسازي است كه به عنوان پرطرفدارترين تيم ورزشي در سطح ايران و منطقه است. تيم هايي چون استقلال و پرسپوليس هم از چنين ويژگي برخوردارند اما تيم تراكتورسازي توانسته يك حس مشتركي را در بين تركها فراهم سازد. اينگونه نيست كه در ورزشگاه يادگار اين تيم  با هفتاد هزار هوادار به مصاف حريفان برود. بلكه در تهران نيز هوادار تراكتورسازي بيشتر از تيم هاي ميزبان مي باشد حتي اگر ميزبان پرسپوليس باشد يا استقلال. من يادمه اون بازي تراكتور با استقلال در ورزشگاه آزادي كه هواداران تراكتورسازي فرياد مي زدند: استقلال؟ استقلال؟ به ورزشگاه خوش آمديد؟!!يعني براي اولين بار شايد دو تيم پرسپوليس و استقلال در ورزشگاه آزادي شاهد اين هستند كه در مقابل تيمي قرار مي گيرند كه هوادارانش بيشتر و پرشورتر از هواداران آنهاست. اضافه كنم كه بحث كميت و تعداد هوادار به عنوان نماد هويت تلقي نمي گردد بلكه نوع طرفداران و محتواي  شعارهايي كه در سكوها مطرح مي گردد محل بحث مي باشد. براي مثال شعارهايي با مضامين آموزش زبات تركي و يا شعارهايي با مضامين همگرايي ترك ها همانند اين شعار: تبريز - باكو - آنكارا؛ بيز هارا تهران هارا! مراد من اين است كه امروز تيم تراكتورسازي نماد همگرايي و هم ذات پنداري تركها گرديده است. وقتي اين تيم در تهران مقابل راه آهن قرار مي گيرد ورزشگاه مملو از هواداران تراكتورسازي مي گردد و يا وقتي دو سال پيش به روستاي خودمان، در قره داغ، رفته بودم روي در و ديوار با خط سرخ نوشته  بودند: آذربايجان دياريميز؛ تراختور افتخاريميز!

به عبارت روشن تر، ارزيابي تيم تراكتور سازي به عنوان يك تيم ورزشي در بين ترك ها يك ارزيابي خام و نپخته اي خواهد بود به نظر مي رسد بايد به  اين تيم به عنوان يك جريان فرهنگي - سياسي بايد نگريسته شود كه به صورت خودجوش،  هماننديك  فرايند پويا و زنده  فرهنگي در بين همه تركها - اعم از نسل جوان، تحصيل كرده، متخصص و همينطور توده مردم - مطرح شده و طيف هاي مختلف جمعيتي  تركها را زير چتر خود قرار داده است و به مثابه يك پارادايم  عمل مي نمايد.

اما اينكه...

نتيجه چه خواهد شد؛ قطعاً قضاوت در اين خصوص بر عهده آينده و آيندگان مي باشد.

 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 10:0 PM  توسط امير سروش هومن  | 

الف- يكي از پيچيده ترين تعاملات قومي در بين اقوام و ملل، مربوط به تعامل  ترك ها با ساير اقوام است. پيچيده از اين حيث كه وقتي در گستره تاريخ به تحولات اقوام نگاه مي كنيم مي بينيم كه اكثر آنهاسعي داشته اند تا از هر فرصتي براي تجلي هويت خودشان نهايت استفاده را ببرند. يكي از اقوامي كه در اين گستره تاريخي، علي رغم همه ي فرصت هايي كه براي تجلي هويت خود داشته اما استفاده نكرده اند ترك ها هستند. حداقل بعد از ظهور اسلام و در اين چهارده قرن بيش از دوازده قرن ترك ها در اشكال مختلف در اين سرزمين بر سرير قدرت بوده اند اما هيچگاه سعي نكردند مثل خيلي از اقوام ، ديگر قوم زدايي كنند. مگر صفويان نمي توانستند زبان رسمي مملكت را زبان تركي قرار بدهند! مگر قاجارها نمي توانستند! مگر سلجوقيان و غزنويان و ... نمي توانستند! چرا اين كار را نكردند؟ آيا به عقلشان نرسيد! آيا زبان و فرهنگ فارسي آنقدر قوي و قدرتمند بود كه امكان جايگزيني وجود نداشت و...! آيا اين پادشاهان و فرمانروايان، آدم هاي خود باخته اي بودند كه در اين زمينه تلاش ننمودند!

به نظر مي رسد پادشاهان و فرمانروايان ترك علي رغم همه كاستي ها و ناراستي هايي كه داشته اند نه آدم هاي خودباخته اي بودند و نه كم عقل بلكه اساساً پرسش و مقوله اي به نام هويت تركي برايشان مطرح نبود. اعتقادي به برتري قومي بر قومي ديگر و تفوه فرهنگي بر فرهنگ ديگر نداشتند. همانطوري كه برخي از پادشاهان دوران باستان باچنين مساله اي مواجه نبودند. نمونه بارز آن عملكرد كوروش هخامنشي است كه ما مي بينيم در برخورد با ساير اقوام نهايت مدارا و خويشتن داري را از خود نشان مي دهد.

ب - مساله هويت طلبي از وقتي  مطرح مي گردد كه قومي سعي مي كند زبان و فرهنگ خودش را به زور و به صورت قهري بر زبان و فرهنگ قوم ديگر تحميل نمايد.و اين تحميل نيز هميشه با نيت بدخواهانه نبوده است . گاهي براي حل برخي مسايل كور كشورداري گمان بر اين بوده كه شايد با حذف ساير زبان ها و فرهنگ هاي ديگر برخي چالش هاي بالفرض امنيتي را مي توان برطرف نمود.مساله هويت طلبي ايران عموماً با روي كار آمدن رضا شاه در بين اقوام ايراني مطرح شد.

ج-  حدود بيست سال قبل از روي كار آمدن رضا شاه، جوي سياسي ايران به قدري آشفته شده بود كه هر قومي مي توانست با كمترين هزينه،از هويت سياسي و مدني لازم برخوردار باشد اما اين اقوام  با يك هماهنگي مناسب سعي نمودند  انقلاب مشروطه را از شكست قطعي نجات بدهند كه دادند. با طرح ناسيوناليسم ايراني از سوي رضاشاه و تلاش او براي اعمال سياست هاي تك فرهنگي، زمينه هاي طرح طرح هاي هويت خواهي و هويت طلبي اقوام نيز مطرح گرديد و اين اقوام سعي كردند  شيوه هاي مختلفي را درپيش بگيرند: از قيام هاي مسلحانه تا حركت هاي تجزيه طلبانه و از جنبش هاي ادبي- فرهنگي تا رويكردهاي مدارا و مصالحه جويانه. حكومت مركزي نيز كنش ها و واكنش هاي مختلفي داشت:‌ از سياست هاي اقتصادي مبتني بر  تمركز امكانات در مركز فلات ايران تا سياست هاي فرهنگي تحقيرآميز اقوام و اتخاذ سياست مشت آهنين در مقابل هرگونه حركت هويت طلبانه!. به نظر مي رسد هيچ كدام از طرفين نتوانستند در طي اين مدت به اهداف خودشان برسند. نه سياست هاي رضاشاه و نه  رويكردهاي پان ايرانيسم توانست به حداقل مطالبات پاسخ گويد و نه رويكردهاي هويت طلبي تجزيه طلبانه قادر شد موفقيتي را كسب نمايد. آنچه كه برايند اين كنش ها و واكنش ها از وراي يك صد سال اخير قابل ارزيابي است عقب ماندگي حاشيه، رشدنامتقارن حوزه متن بود كه قضا را چالش ها و آسيب هاي ي اين رشد متن بيشتر از عقب ماندگي حوزه حاشيه بود. براي مثال شما توجه كنيد به نوع رشد تهران تا متوجه عمق خطاي راهبردي اين طرز تفكر باشيد؛

 

  نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 9:38 AM  توسط امير سروش هومن  | 
 

 

                                            ديگه بهار هم نيست زيبا!

 

                                               دوست ندارم  گلها را !

 

                             فقط  صداي كلاغ است  پيچيده در همه جا...!

 

                                        آهاي باران! آهای بارانی؟!!

                                    كجايي؟

                                                      يادته ؟

                         تو رو ستاره مي خواندم !مي خواندي تو هم منو ماه !

                                       كجا رفت اون همه احساس! اون همه دلواپسي هات!

                                           درسته!!

                   آري !

                        من بودم !

 

               من بودم كه جام محبت را به سنگ خودخواهي شكستم!

 

                                        كجايي باران! كجايي باران!

               تا بشويي اين همه آلودگي؛ اين همه پلشتي و شوره زاری ها را

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 5:20 PM  توسط امير سروش هومن  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM